تبلیغات
جمله های زیبا
| General ,
سلام خسته نباشید
متاسفانه وبلاگ قبلی من خراب شده است به همین در این وبلاگ به  ادامه ی فعالیت خود می پردازم

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم.شغلم را٬دوستانم را،زندگی ام را
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می ‏ بینی؟

پاسخ دادم : بلی .

فرمود : ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبودمن از او قطع امید نكردم . دردومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند . اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردنداما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود. اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 

۵سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوندریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند. و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود : آیا می ‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی .من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم .

همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن.بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند . اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می ‏ كنند.

‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید. تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می ‏كشی. ‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم. ‏در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می ‏ كند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر كه بتواند

برگرفته از دور و نزدیک

slt" xmlns:feedui="url:schemas-microsoft-com:feed-ui" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">
الأحد, جوان 17, 2007, 04:08:51 ق.ظGo to full article

   لطفا ایمیل اتان را بدهید!   

مرد بیکار ی برا ی سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. مدیر مربوطه با او مصاحبه‌ کرد و تمیز کردن زمین‌ش را -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: « شما استخدام شدین، آدرس ایمیل‌ اتان را بدهید تا فرم‌های مربوطه را جهت تکمیل برای شما ایمیل کنیم و همین‌طور تار یخی که باید کار را شروع کنید.. »
مرد جواب داد: « اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم! »
مدیر گفت: متأسفم. اگه ایمیل ندارین، نمی تواند در شرکت مایکروسافت استخدام شوید چون بررسی هویت شما برای ما از طریق اینترنت ممکن نیست.
مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. او نمی دانست با تنها 10 دلار ی که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمار کتی برود و یک صندوق 10 کیلو یی گوجه‌فرنگی خریداری کند. بعد خانه به خانه مراجعه کرد و گوجه‌فر نگی ‌ها را فروخت. او در کمتر از دو ساعت ، توانست سرمایها‌ش را دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید می ‌تواند به این طریق زند گی اش را بگذراند، و شروع کرد به این که هر روز زودتر برود و دیرتر به خانه برگردد . در نتیجه پولش هر روز چهار تا پنج برابر می‌شد. به زودی یک چرخ دستی خرید، بعد یک کامیون، و به زودی ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکا شد. او شروع کرد تا برای آینده‌ خانواده‌اش برنامه‌ربز ی کند، و لذا تصمیم به گرفتن بیمه عمر نمود. به یک نمایند گی بیمه زنگ زد و سرو یسی را انتخاب کرد. و قتی صحبت‌شان به نتیجه رسید، نماینده‌ بیمه گفت:

لطفا ایمیل اتان را بدهید! مرد جواب داد: « من ایمیل ندارم. » نماینده‌ ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این حال توانستید یک شرکت بزرگ در شغل خودتان به وجود بیاورید. می ‌تونید فکر کنید به کجاها می‌رسیدید اگه ایمیل هم داشتین ؟ » مرد سریعا گفت:آره ! احتمالاً می ‌شدم آبدار چی در شرکت مایکروسافت.

برگرفته از دور و نزدیکhttp://doornazdeek.persianblog.com/

slt" xmlns:feedui="url:schemas-microsoft-com:feed-ui" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">
الأحد, جوان 17, 2007, 04:01:53 ق.ظGo to full article

   کیک مادربزرگ   

پسركوچكی برای مادربزرگش توضیح می دهد كه چگونه همه چیز ایراد دارد : مدرسه،خانواده،دوستان و ... و خلاصه می گوید از همه دلخور است .

مادر بزرگ كه مشغول پختن كیك است ، از پسر كوچولو می پرسد كه آیا كیك دوست دارد ؟ و پاسخ پسر كوچولو البته مثبت است ! مادر بزرگ دوباره سوال میكن : روغن چطور؟ 

پسرك شانه بالا می اندازد و با قاطعیت می گوید :

- نه !

مادر بزرگ باز هم از نوه اش می پرسد :

- و حالا دو تا تخم مرغ چی ؟ تخم مرغ كه حتما دوست داری .

پسرك به چشمانش حالت مشمئز كننده ای می دهد و با خود فكر می كند : این سوالات چیست كه مادر بزرگ می پرسد؟ و پاسخ می دهد :

- نه مادربزرگ ! تو كه می دانی من تخم مرغ دوست ندارم !

مادربزرگ می گوید : آرد چی ؟ از آرد خوشت می آید ؟ جوش شیرین چطور ؟ لابد این رو دوست داری

- نه ، مادربزرگ ! حالم از همه شان به هم می خورد . اصلا كیك چی شد ؟

مادربزرگ : بله ، همه ی این چیز ها به تنهایی بد به نظر می رسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند ، یك كیك خوشمزه درست می شود . خداوند هم به همین ترتیب عمل می كند .  خیلی از اوقات تعجب می كنیم كه چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم . اما او می داند كه وقتی همه ی این سختی ها را به درستی در كنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است . ما تنها باید به او اعتماد كنیم . در نهایت همه  این پیشامد ها با هم به یك نتیجه ی فوق العاده می رسند !

مادر بزرگ این را گفت و رفت تا كیك درست كند . پسرك با خود اندیشید : مادر بزرگ راست می گوید ... او همیشه راست می گوید !

برگرفته از:دور و نزدیک

slt" xmlns:feedui="url:schemas-microsoft-com:feed-ui" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">
الأحد, جوان 17, 2007, 04:00:37 ق.ظGo to full article

  من رسما" از بزرگسالی استعفا میدهم   

بدین وسیله من رسما" از بزرگسالی استعفا میدهم و مسوولیت های یك كودك هشت ساله را قبول میكنم.

می خواهم به یك ساندویچ فروشی بروم و فكر كنم كه آنجا یك هتل ۵ ستاره است.

می خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون میتوانم آن را بخورم.

می خواهم زیر یك درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یك چاله آب بازی كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم،وقتی همه چیز ساده بود،وقتی داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر های كودكانه را یاد می گرفتم،وقتی نمی دانستم كه چه چیز هایی نمیدانم و هیچ اهمیتی هم  نمی دادم.

می خواهم فكر كنم كه دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب و هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم كه هرچیزی ممكن است و میخواهم كه از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،نمیخواهم زندگی من پر شود از كوهی از مدارك اداری،خبر های ناراحت كننده،صورت حساب ، جریمه و...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،به یك كلمه محبت آمیز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به...

این دست چك من،كلید ماشین،كارت اعتباری و بقیه مدارك،مال شما.

من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم.

 

برگرفته از:دور و نزدیک

slt" xmlns:feedui="url:schemas-microsoft-com:feed-ui" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">
الأحد, جوان 17, 2007, 03:59:04 ق.ظGo to full article

   تابلوی شام آخر لئوناردو داوینچی   

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد؛ می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

 

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

 

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند.

 

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

 

گدا را كه درست نمی‌فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند؛ دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

 

وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: " من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!"

 

داوینچی با تعجب پرسید: "كی؟"

- سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!

 

 از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم" پائولو كوئیلو

 

برگرفته از:http://doornazdeek.persianblog.com/

slt" xmlns:feedui="url:schemas-microsoft-com:feed-ui" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">
الأحد, جوان 17, 2007, 03:55:37 ق.ظGo to full article

   در مقابل مشکلات مانند هویج تخم مرغ یا قهوه عمل می کنیم؟!   

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"

منبع وبلاگ دور و نزدیک

slt" xmlns:feedui="url:schemas-microsoft-com:feed-ui" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">
الجمعة, جوان 15, 2007, 06:27:27 ق.ظGo to full article
اگر فرصت فکر کردن به بدبختی را نداشته باشی حتما خوشبختی به سراغ شما خواهد آمد !
slt" xmlns:feedui="url:schemas-microsoft-com:feed-ui" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">
الجمعة, جوان 15, 2007, 05:55:49 ق.ظGo to full article

از خدا خواستم عادت های زشتم را ترک بدهد !



خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .



از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد !



فرمود : لازم نیست روحش سالم است جسم هم که موقت است



از او خواستم که لااقل به من صبر عطا کند!



فرمود : صبر حاصل رنج و سختی است



عطا کردنی نیست. آموختنی است

گفتم مرا خوشبخت کن :



فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو



از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند



فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر می کند



از او خواستم روحم را رشد دهد



فرمود : نه ! تو خودت باید رشد کنی



من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی



از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت ببرم



فرمود : برای این کار من به تو زندگی دادم.

منبع سایت اس ام اس فور یو

slt" xmlns:feedui="url:schemas-microsoft-com:feed-ui" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">
الجمعة, جوان 15, 2007, 05:54:09 ق.ظGo to full article
چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره .....

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه....

تا فریاد نکشی کسی به طرفت برنمی گرده .....

تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد....
slt" xmlns:feedui="url:schemas-microsoft-com:feed-ui" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">
الجمعة, جوان 15, 2007, 05:53:24 ق.ظGo to full article
عشق مانند عابری است كه گاه خود را به كوری میزند تا تو از خیابان عبورش دهی بی انكه بدانی عبورت داد.

عشق قدم زدن و خیس شدن زیر باران نیست بلاكه ان است كه یكی چتر شود و دیگری نفهمد كه چرا خیس نشد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:24  توسط دوست  |  نظر بدهید

کاری که گرگ به زور انجام می دهد روباه با حیله انجام می دهد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:0  توسط دوست  |  نظر بدهید

دید ها را نادیده بنگاریدو گفته ها را نا شنیده بنگاریدتا خودتان از زبان دیگران و دیگران از زبان شما در امان باشند(پیامبر اعظم-ص)
 
نوشته شده توسط بنده ی نخل بند باغ زندگی در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ + + + + + + + + + + + + + +

صفحات:
 
سیستم افزایش بازدید